نمی دانم،
نمی دانم محبت را بر چه کاغذی بنویسم که هرگز پاره نشود،
بر چه گلی بنویسم که هرگز پرپر نشود،
بر چه آبی بنویسم که هرگز گل آلود نشود،
بر چه قلبی بنویسم که هرگز سنگ نشود.
سراب
سراب
| ||
گفتم خدایا از همه دلگیرم.گفت حتی من؟ گفتم نگران روزیم.گفت آن با من. گفتم خیلی تنهایم.گفت تنهاتر از من؟ گفتم درون قلبم خالیست.گفت پرش کن از عشق من. گفتم دست نیاز دارم.گفت بگیر دست من. گفتم از تو خیلی دورم.گفت من از تو دور نیستم. گفتم آخر چگونه آرام گیرم؟گفت با یاد من. گفتم با این همه مشکل چه کنم؟گفت توکل به من. گفتم هیچکس کنارم نمانده.گفت بجز من. گفتم خدایا چرا اینقدر میگویی من؟گفت چون من از تو هستم و تو از من.
نمی دانم، نمی دانم محبت را بر چه کاغذی بنویسم که هرگز پاره نشود، بر چه گلی بنویسم که هرگز پرپر نشود، بر چه آبی بنویسم که هرگز گل آلود نشود، بر چه قلبی بنویسم که هرگز سنگ نشود.
به خدا گفتم: خسته ام! گفت: لا تقنطوا من رحمة الله(از رحمت خدا نا امید نشوید) گفتم: کسی رو ندارم!گفت:نحن اقرب الیه من حبل الورید(ما از رگ گردن به انسان نزدیک تریم) گفتم:هیچکس نمیدونه تو دلم چی میگذره! گفت:ان الله یحول بین المرء و قلبه(خدا حائل است میان انسان و قلبش) گفتم:انگار اصلا منو فراموش کرده ای! گفت:فاذکرونی اذکرکم...(مرا یاد کنید تا یاد شما باشم).
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد
|
|
|
[ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |